در فصل بارش سنگ همچو آینه بمان
بر جان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران
در انتظار فردا شب راسحر کن
باکوله باری از نور ازشب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رهاشو
درمان درد دردمندان را دواشو
از خود دمی برون آ
محو خدا شو
خورشیدی در جان تو پنهان است
دریا از یاد تو پریشان است
عاشق شو زیرا عاشق انسان است
دنیا در چشم عاشق نفسی است
بی عشق عالم قفسی است
آزاد از بند و دام قفس شو
با عشق هم نفس شو
در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله باری از نور از شب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رها شو
در مان درد دردمندان را دوا شو
از خود دمی برون آ
محو خدا شو
من نوشت : راستش از کجای این ترانه بگم ...من واقعا عاشقشم ...
تک تک قسمت هاشو دوست دارم ...
عاشق شو زیرا عاشق انسان است _____________________
از خود دمی برون آ ________محو خداشو
واقعا دیگه بلد نیستم چی بگم ولی ساده بگم؟
همینی که ما از هنر درک میکنیم یه تیکه از دنیایی هست که همیشه
توش سیر میکنیم ...اینکه شیفته میشیم ... شیفته ی یک قطعه ی
موسیقی ... یک شعر ... یعنی ندایی به ما از اون جهان مطلوبمون
رسیده ...
من نوشت2:
دنیا در چشم عاشق قفسی است _______________
بی عشق عالم قفسی است ________________
شاید عشق اون آرمان شهر همه ی ما رو بسازه ... نمیدونم ...
من نوشت 3:
خورشیدی در جان تو پنهان است _______________
ای خورشید پنهان وجود مان ... دمی برون آ هوا سخت ابری است
شهر شعر ...شهری برای شاعر شدن...!...
ما را در سایت شهر شعر ...شهری برای شاعر شدن...! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 72
تاريخ: سه
شنبه
16 شهريور
1395 ساعت: 5:39